مدت هاست فکر می کردم چگونه خداوند برخی انسان ها را با قلب سنگی و در تجملات آنچنان غرق که حتی مرگ را نیز فراموش کرده اند خلق کرده است!چگونه انسان هایی را خلق کرده که بی تفاوت با فخر و غرور به نادارها تنها فخر می دهند و افتخار می کنند!چه کسی پول را خلق نمود تا با آن تفاوت میان انسان ها به وجود آید و کدام قدرت توانست انسانی را که خداوند از روز ازل همانند خلق کرده را اینگونه دسته بندی و برخی را غنی و عده ای را فقیر سازد،آری آقای رئیس جمهور امروز با سخنان شما من فهمیدم که ما می توانیم ،یعنی توانستیم بسیاری از زیبایی ها را مجددا زشت خلق سازیم،آری رانت و رانت بازی، رشوه، اختلاس ،میلیون ها بیکار (با توجه به پتانسیل های موجود)را ما خلق کردیم.
ما توانستیم بنزین را هدفمند ،برق را گران،و گازی که خداوند آفرید را برای همسایگان ارزان و برای مردم خویش قیمتش را واقعی کنیم.
آقای رئیس جمهور ما نیز خالقیم اما نه خالق خوب،خلق می کنیم اما نه خلقی بدربخور، سالهاست راهروهای دادگستری را شلوغ و ادارات فرهنگی را خلوت و زمینخواری و بسیاری پول بادآورده راخلق کردیم. توانستیم برج خلق کنیم، پیرمرد رفتگری را بعد از خلق خدا باز دوباره در زمانی که از فرط گشنگی بی هوش افتاده بود، خلق سازیم، ما توانستیم بانک اسلامی ،با سود اسلامی و وام اسلامی خلق کنیم
آقای رئیس جمهور فکر می کنم خالق خوبی نبودیم زیرا خدا دنیا را زیبا خلق کرد اما ما چه کردیم؟دریاچه ارومیه ای که خداوند خلق و به ایرانی هدیه کرد را نمک زار ساختیم، طبیعت سبز و زیبای خدا را آنچنان کثیف ساختیم که اگر روزگار بخواهیم مثل اول خلقش کنیم دیگر هرگز نتوانیم.
آقای رئیس جمهور ما جاده پر حادثه همراه با خودروی ایرانی که مصرف سوختش در هیچ کجای دنیا همتا ندارد را خلق کردیم، بعد از سی سال بازنشستگانی خلق کردیم که برخی هنوز چشم انتظار پاداش پایان خدمت هستند،آری ما معلم چند شغله را آفریدیم.
آقای رئیس جمهور واردات بی رویه شاهکار خلق بشر ایرانیست،شاهکاری که کشاورز و تولید کننده را فقیر و بازرگان را ثروتمند خلق خواهد کرد.
داستان بستنی به پایان رسید اما ما تجملات ، زیرمیزی و هزاران بلای دیگر را خلق کردیم و به خلق خود گاهی افتخار و گاهی انکار کردیم.
راستش مدتی در فکر اختلاس بانک ها و اختلاسگران محترم بودم که چه کسی توانست مدیران بانکی را که بدون در نظر گرفتن خدا اینگونه چشم بر اختلاس گر بسته و دیده را ندیده پندارند خلق کند، اما با سخنرانی شما فهمیدم که خالقش ما بودیم.
آقای رئیس جمهور!کاخ و کوخ به نظرتان خالقش کیست؟خدا که عادل است و خوب خلق می کند پس فاصله طبقاتی مخترع و خالقش کیست؟
سکوت،درد درمند،نان شب،گرسنه،سیر در حال ترکیدن،تورم،ریا و هزار خلق معدوم دیگر را ما بشر خلق کردیم،حال شما بگویید باید به خلقمان افتخار کنیم یا....
مدتی است می خواهند نماد ایران در تهران را تغییر داده و برج میلاد را بجای میدان آزادی در فیلم های تلویزونی تا هر کجا که جا باشد برج را نمادی از تهران نشان دهند.برجی که امروز جایگاه اعیان و اشراف گردیده و داراها با فخر داراییشان را به نادارها نشان می دهند.
خبر کوتاه بود ، فاصله طبقاتی در برج میلاد،یک ظرف بستنی ناقابل 400 هزار تومان، مسئولین محترم مگر برج میلاد نمادی از مردم ایران نیست؟ آیا هزینه ساخت این برج از جیب مبارک مردم تامین نگشته،جایگاه عدالتی که مسئولین می گویند در کدام طبقه شیک این برج وجود دارد؟ بیایید در برج میلاد کمی از عدالت اجرا شده را نشانمان دهید،از بالاترین نقطه برج به اطراف شهر نگاه کنید،به کوخ های پایین دست ،به رفتگران شهر،به کارگران فصلی،به دربدران خانه اجاره ای،نگاه کنید چگونه مردم با 380 هزارتومان یک ماه را سپری می کنند،ببینید چگونه از کم برای خود دنیا می سازند و شما بیایید وعدالت موجود در برج را تفهیمشان کنید،بگویید چگونه با حقوق یک ماهشان چند دقیقه ای بستنی می خورند و با پولی که 30 روز تلاش می خواهد تا دریافت نمود تنها لحظه ای را خوش می گذرانند،از بلیط ورودی و غذاهای از مابهتران برج بگویید،از رنگ ها و آدم ها بگویید و با افتخار بگویید اینجا ایران است،سرزمین مردم مسلمان که اگر همسایه ای شب گرسنه بخوابد وای به حالمان
کارگران برخی کارخانه ها مدتی است حقوق نگرفته اند،کارگران فصلی نگران رسیدن زمستان هستند،آن مدرسه هنوز زمستان نشده سقفش نم بر داشته،برخی از بازنشستگان همچنان که به سرازیری عمر می رسند،پاداش نپرداخته خود را برای فرزندانشان وصیت می کنند و آن وقت در گوشه ای دیگر از شهر عده ای در فکر فروش بستنی چهارصد تومانی و برخی دیگر از داراها به فکر خریدن و خوردن بستنی طلا و فروختن فخر و تکبر به نادارها هستند،تا فردا در میان دوستان داستان برج میلاد و خوردن طلا همراه با بستنی را تعریف و بگویند چگونه ظرف مدت چند دقیقه چهارصد تومان دادند و افتخار خریدند و ثابت کنند خونشان با خون ملت متفاوت است. و اما براستی چه کسی توان خرید این بستنی را داشته و آن کسی که می تواند این بستنی را بخرد اینگونه پول برای خرج کردن را از کجا آورده است.
روزی روزگاری میدان آزادی نمادی از آزادی ، استقلال و عدالت ملتی بود که جنگیدن تا ریشه های ظلم ، ستم و فاصله طبقاتی را خشک نمایند حال برجی در تهران وجود دارد که نمادی دیگر را نشان می دهد نمادی که از کف تا اوج برج نمایان است، بسیاری در زندگی روزمره خویش با این تبعیض و نداری زندگی می کنند و از نزدیک می بینند دارایی داراها،اختلاس از بانک ها،پولدارتر شدن پولدارها و فقیرتر شدن فقرا، و زندگی اشرافی خویش را به رخ این و آن می کشند و مردم تنها نگاه می کنند و برج میلاد را شاید برای همیشه یک رویای دست نیافتنی بدانند دیدنش برای بسیاری تنها یک رویا شود.
چند ماهی است یارانه می دهند،یعنی لطف کرده پول در جیب ملت می کنند!مانده ام کجای کارم اشکال دارد،جیبم گشاد است یا یارانه ام دریافتی کم است؟
روزها قبل ، پیش از آنکه یارانه ها واریز شود و تنها سخن از یارانه و مبلغ آن از 20 هزار تومان تا 100 هزار تومان بود،در خانه نشسته فکر می کردیم که با این پول چه کنیم و دردهای زخم بازکرده را مرهم گذاریم.وای عجب روزهای خوبی بود روزهای قبل از واریز یارانه،بهانه ای برای نخریدن وجود داشت،جواب طلبکار و اهل خانه را می شد با وعده یارانه داد،اصلا خود جامعه ایست کرده بود تا ببیند چه می شود،حتی صاحب خانه پیر ما که هر ماه روزهای نزدیک اجاره به زور گوش تیز می کرد تا بفهمد که من کی وارد خانه می شوم تا با نشان دادن خود به یادم بیاورد روز موعود نزدیک است نیز انگار فهمیده بود خبرهایست و این ماه مژده آمدن سر ماه اجاره را نیاورد ،دولت به ما وعده می داد ما نیز به این و آن.چه رویاهایی که در روزهای ثبت نام و پر کردن فرم خانوار در ذهن خیلی های مثل من نقش بست،مسافرت های نرفته،آرزوهای بر دل مانده،اما کاش یارانه را دیرتر واریز و زمان رویاهایمان را تمدید می کردند.
تلویزیون روشن و رئیس جمهور محبوب در حال سخنرانی،همان شبی که قرار بود از ساعاتی دیگر با مژده ای که خادم ملت می دهد یارانه ها واریز و جلوی ریخت و پاش ، قاچاق ، اسراف و هزار بلای دیگر گرفته شود، قرار بود سوخت اسیر و مردم آزاد شوند، قرار بود نان گران و با کیفیت شود ، قرار بود جامعه دالت محورتر شود، قرار بود به قول رئیس جمهور فقرا نیز میوه های خوب بخورند و قرارهای دیگر...چشم و گوش ها در صفحه تلویزیون خلاصه میشد و می خواستند همه بدانند فردا چه خواهد شد،سخنرانی رئیس جمهور تمام شد و بسیاری تا صبح نخوابیدند و فردا آغاز شد، با واریز یارانه ها، قیمت ها نیز افزایش یافت،رویاهایم را اولویت بندی کردم،تازه کودک نوپایم را نیز با خوشحالی به لیست یارانه بگیرها افزودم.با خود عهد کردم پول یارانه را در همان حساب ذخیره و اصلا فکر کنم یارانه ای در کار نیست و به قول رئیس جمهور ذخیره و پس اندازش نمایم.
بی خیال از پول واریزی می خواستم زندگی عادی خود را در پیش گیرم،اما برق،آب و حتی فاضلاب هم گران شد،نان گران شد ولی آنچنان با کیفیت نشد،با آمدن یارانه ها بسیاری از اقلام گران شد،باور کنید من ولخرجی نکردم حتی از قبل هم کمتر خرج نمودم اما نشد،آقای رئیس جمهور آن که میخواستم و می خواستید نشد، من ضعیفتر شدم،پول یارانه ام را سر ماه می گیرم و با آن هزینه های افزایش یافته را می دهم،اصلا یارانه نمی گیرم و با کارت عابر بانکی که به لطف یارانه در یکی از بانک ها گرفته ام سر ماه می روم و با همان کارت و همان یارانه، قبوض مصرفی را پرداخت می کنم،تازه صاحب خانه فرموده اند شماره کارت می دهم سر ماه برایم از حسابت کارت به کارت کن!می روم خانه فرزندم از من فلان اسباب بازی را می خواهد می گویم نمی خرم می گوید من حق دارم اصلا پول یارانه ام را بده خودم خرج می کنم، کرایه گران شد،حتی بلیط اتوبوس هم چند برابر گردید،بسیاری از اقلام قیمتشان نجومی شد،قرار بود سوخت گران شود نه همه چیز،نمی گویم تقصیر من و ملت نیست اما گناه آن دسته از افراد جامعه که تنها میخواهند زندگی کنند و کیسه ای برای دیگری ندوخته و قبل از یارانه ها را نیز اسراف کار نبوده اند چیست؟باور کنید با حقوق و یارانه تنها می توان ایام را سپری کرد پسنداز دیگر پیش کشمان،ای کاش داستان یارانه و امید تازه جوری دیگر معنا می شد،ای کاش پول یارانه ها و به قول شما حلال،بیشتر حلال مشکلات مردم می شد.
اما آقای رئیس جمهور نمی خواهم سیاه نمایی و ناامیدی القاح کنم،ولی آن که میخواستیم نشد.حداقل تا به امروز نشد می گویید فردا می شود؟
چادرش را به دندان گرفته ،همچنان که می دود کودک را به همراه خود می کشد، قدم های زن هر کدام چند گام کودک می شود ، کودک با قدم های کوچک سعی می کند هم پای مادر راه برود ،شناسنامه در دست زن، اتاق های اداره ثبت احوال را یکی یکی طی می کند،به دنبال مسئول یا آشنایی برای حل مشکلش می گردد،مشکلی که کارمند مسئول، آب پاکی را بر دستانش ریخته و وصلت غیر قانونی را قابل ثبت ندانسته بود، هوا بر وجود زن سنگینی می کند با التماس به هر دری می زند تا بتواند برای کودک بی پدر و غیر ایرانیش شناسنامه بگیرد،کودکی که باید به جای پدر و مادرش تقاص پس داده و در جامعه ای که او را نمی خواهد زندگی کند و حتی خود در میان ایرانی یا غیر ایرانی بودنش معلق باشد، فرزندی که حاصل ازدواج او با مردی از دیار جنگ و اشغال بود ، شوهری که حال ایران را به مقصد دیارش ترک گفته و رفتن را بر زن و فرزند ترجیح داده است.
اتباع بیگانه ای که با ورود به ایران برای خرید ملک و تثبیت ماندن، زن ایرانی اختیار و بی خیال از فردای فرزندانشان و عاقبت نامعلوم این نسل،بر زنان ایرانی مسلط می شوند.
سالهاست کشور شاهد حضور مهاجرانی است که در کشورشان ویرانی و جنگ است و می خواهند در ایران با فرهنگ و آداب خود کشوری نو بسازند، افرادی که گاه حوادثی را نیز در جامعه رقم می زنند و برخی از این حوادث آنچنان ناگوار است که تا مدت ها جسم و جان مردم را با خود درگیر می کند،مهمانان ناخوانده ای که سعی می کنند هر روز در تیپ و لباس ایرانی تر و ظاهر ، لهجه و زبان ایرانی را بهتر از هر ایرانی یاد بگیرند تا در آینده میان آنها و ایرانی در پوشش ، زبان و گفتار نتوان تفاوتی قائل شد.
قانونی یا غیر قانونی بودن این حضور دردی از دردهای جامعه دوا نمی کند و مشکلاتی همچون بیکاری ، تبادل فرهنگ و ازدواج های غیر قانونی را برای ایران حل نخواهد کرد.البته برخی از این معضلات قابل جبران و چشم پوشی است اما به وجود آمدن نسلی ایرانی،بیگانه قابل جبران نخواهد بود و جامعه بزودی شاهد حضور نسلی فاقد شناسنامه و مادرانی ایرانی و پدرانی بیگانه خواهد بود.
در این میان جدا از سیاست های دولت، جهت عدم ورود این افراد به ایران، برخی از مردم حاضر می شوند ، زندگی فرزند خود را به خاطر مسائلی همچون فقر، ناداری و غیره .... با یک انسان بیگانه شریک نمایند و اصلا فکر نمی کنند فردا در مورد آنها چه قضاوتی خواهد نمود! و اصلا فکر نمی کنند دین مبین اسلام و تشیع درباره تسلط مرد بر زن چه فرموده است؟
پله های اداره ثبت احوال را به سمت پایین طی می کند،هنوز در یک دستش دستان کودک و در دست دیگر شناسنامه ای است، که نامی از کودک و شوهر فراریش در آن وجود ندارد ،نمی داند چگونه این فرزند بازار مشترک را بزرگ نماید و فردا درباره پرسش های کودکانه وی در مورد پدرش چه بگوید؟
این زندگی برخی زنان ایرانی است که برای رهایی از سنت و به قولی سنت شکنی بدون اندیشیدن به عاقبت، حاضر به ازدواج با مردانی می شوند که ایرانی نبوده و به خاطر جنگ و درگیری ،کشورشان را به مقصد ایران ترک نموده اند.
ولی در آن طرف سکه،کمتر زن جنگ زده ای حاضر به ازدواج با مرد ایرانی می شود ،حتی اگر آنچنان در فقر نان شب نیز گرفتار باشد،چگونه آنها به خود اجازه نمی دهند فرهنگ و دینشان را نادیده گرفته و با مردی از کشوری دیگر وصلت نمایند؟ اما معدود افراد ایرانی،با داشتن تمدن و اصالت این مرز و بوم و دین کامل اسلام به خود اجازه می دهند بند ها را شکسته و جامعه ای را با یک مشکل بزرگ درگیر نمایند؟
بیایید به آینده ایران فکر کنیم،به نسل هایی که در هم مخلوط می شوند،به فرزندانی که بی شناسنامه خواسته یا ناخواسته سالها میهمان ایران خواهند بود، اندکی خود به ایران و فردای ایران فکر کنیم و بیشتر از آنکه از مسئولین و دولت بخواهیم جلوی ورود این افراد را به کشور بگیرد ، دست به کار شده و آینده ای بهتر برای فرزندان این خاک و بوم بسازیم
لیست خرید چند روزی است در جیبم جا خوش کرده ، لیست بی زبان که اگر به زودی اجابتش نکنم زبان درآورده، می گوید یا بخر و یا رهایم کن ،امروز نیز مثل روزهای دیگر به آن نگاه می کنم، اما تفاوتش با روزهای قبل در این است که نمی توان همچون روزهای دیگر از خرید فرار کرد زیرا اگر امشب لیست را تهیه ننمایم چیزی برای خوردن در خانه نخواهیم داشت.
دل را به دریا زده و برای خرید به فروشگاهی وارد میشوم در ذهنم پول های مانده را حساب می کنم، دیروز کرایه خانه،وام های ضرورت ، ازدواج و قالی را پرداخته ام و حال با پولی کم برای خریدی زیاد آمده ام، با خود می گویم کاش می شد حقوق را به کارفرما داد تا او برایم خرج کند و اگر اضافه آمد برای خودش بردارد،در فکر های خود غوطه ور مغازه دار می گوید بفرما!به صاحب مغازه نگاه می کنم طوری ایستاده که تابلوی بزرگ و خشن" نسیه ممنوع حتی جنابعالی" در جلوی چشمانم باشد، لیست را بیرون می آورم، مثل همیشه لیست اقلام نسبت به نیاز از بالا به پایین بسیار خوانا نوشته شده اند تا بهانه ای برای نخریدن برایم باقی نماند.
برای بهتر شدن حالم و خودمانی تر شدن با مغازه دار یک مرغ متوسط به همراه چند تخم مرغش را طلب می کنم و او با اخمی که بر چهره دارد به من می فهماند که بحث جدی است و جای خنده ندارد، از خنده خود پشیمان، قیمت مرغ را می پرسم و با قاطعیت جواب آن را می شنوم ،می گویم آن مغازه که 100متر بیشتر با شما فاصله ندارد ارزانتر می دهد، می گوید مرغ های ما فرق می کنند، به جوابش بسنده می کنم و اقلام دیگر را طبق لیست، سفارش می دهم و دور اجناسی که من باز از ضرورت حذف کرده ام خط می کشم، همانطور که اجناس را می آورد، قیمت ها را می پرسم و مغازه دار همچون کسی که ارث پدرش را طلب دارد به زور جواب می دهد. قیمت هایی که مغازه دار می گوید با قیمتی که بر روی اجناس از طرف کارخانه حک گشته مقداری متفاوت است،به خیال آنکه مغازه دار نمی داند به او گوشزد می کنم و در جواب بهانه همیشگی که قیمت ها مال ماه قبل است را می شنوم.
برایش از عدالت ، خدا ، پیغمبر و کم فروشی می گویم و او از گرانی ، تورم ، قبض آب ، برق و مالیات مغازه اش می گوید.برایش از جیب خالی،بی پولی و نداری می گویم و او از اجاره مغازه،مشتری بد حساب و نسیه می گوید.
وقتی می بینم گفته هایم در او اثر ندارد از اداره تعزیرات و بازگانی می گویم و او اجناسش را همچنان که در سر جای خود می گذارد می گوید اصلا نمی فروشم!مالم است می گذارم هفته دیگر گرانتر می شود آنوقت باز هم تو ضرر می کنی.
از مغازه اش بیرون می آیم ، انگار باز هم قرار نیست این لیست سیاه، سفید شود دیگر از لیست و اهل خانه خجالت می کشم ،لیست را در دستانم می فشارم و به یاد حرف مغازه دار و آن تازه به دوران رسیده در مغازه می افتم که بی خیال از قیمت و کیفیت، لیست خرید را به مغازه دار داده و منتظر است مغازه دار اشارهنماید تا برایش تراول بشمارد و برخورد مغازه دار با او و با من.نمی فهم که چرا فلان دلالی که همه می دانند دزد است و با مال مردم به اینجا رسیده احترام دارد ، تنها برای اینکه پول دارد حالا از کجا آورده مهم نیست هست؟
با خود فکر می کنم که چرا وقتی قرار نیست من به تو و تو به دیگری رحم کنی چه توقعی است که کس دیگر بر ما رحم کند،وقتی صاحب خانه با آنکه می داند بدهکارم و طلبکاران یکی یکی درب خانه ام را صف کشیده اند، منتظر است سر سال اجاره شود تا اجاره را گران کند،وقتی بقال محل برای خرید شیر ،پول برق یخچالش را روی شیر می کشد،وقتی قصاب آن سمت خیابان یواشکی با آنکه چهار چشمی نگاهت به گوشت کیلویی خدا تومان است چربی لای گوشتت می گذارد،وقتی سوار بر تاکسی سرگردان میان دنده ماشین و مسافر بغل دستی همچون کسی که در تابه در حال سوختن است دست و پا می زنی و از شدت تنگی جا مترها مانده به مقصد پیاده می شوی و تازه غرغر راننده را می شنوی که چرا کرایه ات را آماده نکردی و به خاطر همین بقیه پولت حلال و تا می آیی بگویی از من چرا می بخشی و حرامت می بینی خیابانی از تو دور گشته،وقتی برای خرید نان به نانوایی می روی و می بینی نصف نان سوخته و نصف دیگر خمیر است و اگر اعتراض کنی می گوید همین است که هست،وقتی برای تعویض روغن ماشینت به تعویض روغنی می روی و روی ظرف روغن می خوانی 4 لیتری و ماشینت تنها 3 لیتر روغن بیشتر مصرف ندارد و مغازه دار قسم ها می خورد که 4 لیترش را در ماشین ریخته ام،وقتی میوه فروشی بر سر درب مغازه اش تالبو زده موز کیلویی 800 میروی داخل می بینی موزه های خراب و له را می فروشد و موزهای سالم را ،1500 وقتی می بینی به صندوق صدقات و تلفن عمومی خیابان ها گاهی رحم نمی کنند، آن وقت چه توقعی داری که دیگری و مسئولی که پست و مقام دارد به تو رحم کند؟؟اصلا چه توقعی است که خدا به ما رحم کند؟
به درب خانه رسیده ام،امشب نیز همچون شب های دیگر دستانم خالی و دل پری دارم،بوی غدا از خانه نمی آید،پس نتیجه آنکه غذایی در کار نیست،باز هم مثل همیشه برای اهل خانه به دنبال داستانی می گردم تا امشب را نیز به فردا رسانم.
بیایید با هم مهربانتر باشیم و در این بازار بعد از گرانی ،خرج و هزینه ها لااقل خودمان به خودمان رحم کنیم و من هوای تو و تو هوای دیگری را داشته باشی تا این گرانی و روزهای سخت از این که هست سخت تر نشود و جای خوشحالیش باقی بماند که من تویی دارم و تو نیز کسی
عابران بی اعتنا از یکدیگر از کنار هم گذر می کنند،آنچنان در گرفتاری های روزمره غوطه ورند که اصلا هم دیگر را نمی بینند،گوشه خیابان کودک فال فروش همراه با مرغ عشقش فال حافظ به مردم تعارف می کند و مرغ عشق بی خیال از همه جا و هم کس،عشقبازی می کند.در این بین برخی موتورسیکلت سواران گستاخ جدا از پارک نمودن در پیاده رو،با موتورسواری همراه با حرکات نمایشی رعب و وحشت را به دل عابرین هدیه می کنند، صدای جیغ زنی جوان هر نگاهی را به خود معطوف می کند، کیف زن در دستان موتورسیکلت سوار دزد آرام می گیرد، چندی از رهگذران به همراه مالباخته به دنبال راکب می دوند اما موتورسیکلت، چشم بر هم زدنی در میان جمعیت گم می شود.
چند لحظه ای هم دردی و تاسف عابرین برای مالباخته و دوباره جمعیت به راه می افتد،این است داستان تکراری امروز برخی پیاده روهای ایران ،که تنها راه باقیمانده مالباخته مراجعه به کلانتری و شکایت است،شکایت از راکبی که تنها نشانش موتور بی پلاک و کلاه ایمنی است ، البته در اکثر این موارد پرونده باز مانده تا نکند روزی روزگاری باندی دستگیر و متهمی اعتراف نماید.
نگاهی گذرا به آمارها از موارد مشابه مزاحمتهای ناموسی و دزدی و غیره در پیاده روها حکایت دارد که برخی موتورسیکلت سواران متخلف در پیاده روها چه جنایت ها که انجام نمی دهند،بسیاری از زنان از صدای موتورسیکلت دیگر وحشت دارند زیرا طعمه اکثر این مواقع زنان و افراد مسن هستند که جدا از دست دادن اموالش ،ترسی عجیب را تجربه می کنند و در خود جای شکرش را باقی گذارند که کیف را بردند و خود صدمه ای ندیده اند!
شاید شما نیز شاهد اینگونه موارد بوده اید،مواردی که از مزاحمت ناموسی، تا دزدی و فحاشی و اسید پاشی در ایران ادامه دارد،مهمانان ناخوانده ای بنام موتورسیکلت سواران متخلف که هرچه قانون فشار را برای مقابله با آنها بیشتر می کند،برایشان کم اثر بوده و حتی نوجوانی که به زور پایش از موتورسیکلت به زمین می رسد با اندکی پول می تواند ، موتورسیکلتی خریده و در خیابان به جان مردم بیافتد،جدا از صدا،دود و خطرات موتورسیکلت سواری برای عابر، داستان امنیت در پیاده روها زیر سوالی بزرگ قرار می گیرد که اگر عابر در پیاده رو امنیت نداشته باشد در کجا امنیت خواهد داشت؟
ناگفته نماند بسیاری از مردم برای حل این مشکل منتظر مسئولین ننشسته و خود دست بکار ساخت حائل هایی جهت مقابله با عبور این متخلفین به پیاده رو ها شده اند،که بسیار کم و در برخی موارد ناکارآمد است.
مدتی است تابلوهای تبلیغاتی با عناوین مختلف و با صاحبان جدید الورود در شهر نمایان گشته و هر روز همانند قارچ افزایش می یابند.
برای مثال در میدان امام حسین بیش از 10 تابلو قد و نیم قد و در میدان شهدای محراب بیش از 8 تابلوی تبلیغاتی وجود دارد که در اندازه های 10 متر به بالا (90 متر) هر روز می جوشند و افزایش می یابند.
حال جدا از بحث مهندسی شهری و مهندسی ترافیک که آیا حضور این بیل بوردها در سطح شهر برای رانندگان مفید یا مضر است و آیا تبلیغات با شکل های مختلف حواس راننده را پرت می کند یا نه، بحث زشتی تابلوها و فله ای شدن آنها جای سوال دارد.
نخست اینکهآیا وظایف سازمان در شهر چیست؟آیا پل های تبلیغاتی عابر پیاده که جز تبلیغات برای مردم فایده دیگری ندارد و تعداد انگشت شماری از این پل ها استفاده عبوری می شوند،این همه تابلوی تبلیغاتی بر سر کوی هر خیابان و میدان چه معنایی دارد؟براستی اینقدر شهرداری بی پول گشته که برای دخل و خرج اش تابلو می زند واجاره می دهد؟ اگر شخصی حتی ساعتی پارچه ای به تیر برقی از تیر برق های شهر نصب کند و تبلیغات نماید بسرعت توسط مامورین شهرداری جمع آوری می شود و شاید دلیل آن نازیبایی و ناهمگونی شهری باشد، اما تابلوهای شهرداری و سازمان رفاهی و غیره شهر را زشت و زننده نمی کنند؟کدام مهندس و طراحی شکل این تابلوها و قرار گرفتن آنها را تایید می کند؟پس تکلیف کانون های تبلیغاتی و ایستگاه های اتوبوس که آنها نیز تبلیغاتی شده اند چه می شود؟مردم در این بین چه نقش و جایگاهی دارند؟
به چهره نا زیبای شهر نگاه کنید از آسفالت های کنده کاری شده و هوای گرم شهر دل بکنید و نگاهی به پیاده رو ها کنید امکان ندارد یکی از این بیل بوردها را نبینید!!مگر اینکه در کوچه ای بن بست یا فرعی دور افتاده باشید!!
در میدان شهدای محراب و امام حسین تابلوهای به وسعت بیش از 80 متر نصب گردیده و روی آن تبلیغات پسته،پله برقی و فلان سرمایه دار قرار گرفته و چهره شهر جدا از ایستگاه اتوبوس ، درب ورودی پارک ها، پل عابر پیاده، اس ام اس تبلیغاتی و تلویزیون حال هر کجا که نگاه کنید تبلیغات می بینید و براستی آیا وظیفه شهرداری و سازمان های مرتبط با آنها این است یا فرهنگ سازی؟
آیا برای طراحی محتوای این تابلوها همانند کانون های تبلیغاتی و مغازه ها از ارشاد و سازمان مرتبط مجوز لازم اخذ می شود یا که نه سازمان خود همه فن حریف است و زحمت اینکار را نیز خود می کشد؟
بگذریم از قیمت اجاره این تابلوها و هزینه برق مصرفی آنها،بگذریم که مدت هاست شهر دیگر شهر دوچرخه ها نیست بلکه شهر بیل بوردهاست،بگذریم که به جای درخت بیشتر این میهمانان ناخوانده در شهر سایه افکنده اند.و اما با نظر دولت نسبت به خصوصی سازی اینگونه عملکرد همگام است یا مقابل آن؟؟؟
و در آخر یک سوال کوچک ار مردم دارالعباده آیا می دانید اجاره یک ماه این تابلوها چند میلیون تومان است و حقوق چند ماه کاکرد آنهاست؟